۰ نظر اشتراک گذاری

کتاب اکبر کاراته و چشم ابی

فروشگاه کتاب شهدایی
کتاب اکبر کاراته و چشم ابی

مثل کولی ها گوشه سنگر دور هم نشسته بودیم. سرهایمان را کرده بودیم توی هم و حرف می زدیم.سنگر پر از بچه های اذربایجانی بود. نگاهمان می کردند و ترکی حرف می زدند. هر کدامشان به اندازه سه نفر ما بودند؛چاق و گنده. حاج بابایی گفت: بچه ها خیلی مواظب باشیم! دعوا بی دعوا! شوخی بی شوخی! اگر یکی از ان ها یک سیلی محکم به گوش یکی از ما اولا کله ی طرف که کنده می شود هیچ!

رحیمی گفت: دوما باید سه روز توی بیمارستان بخوابد!

غلام حسین گفت: سوما یک سال باید با گوش کر زندگی کند.

داشتیم می خندیدیم که سنگر تاریک شد. یکی از انها بود. زیر زمین بود و او می خواست از پله ها پایین بیاید


نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی