۰ نظر اشتراک گذاری

کتاب اکبرکاراته و اقایون کچل

فروشگاه کتاب شهدایی
کتاب اکبرکاراته و اقایون کچل

محکم بگیریدش! راستی دم دراورده! من اول تکلیفم رو با تو مردنی، توی جغله معلوم کنم! یعنی باید معلوم کنم!

این را رادی گفت و بعد ابروهایش را بالا انداخت. دستی به سبیل شاه عباسی اش کشید. شکم کنده اش را جلو داد.نگاهی به اکبر کاراته کرد و ریز خندید. قیچی اش را دوباره باز و بسته کردو گفت:

زهرمار! کم کم خندیدن را نشونت می دم! اکبر کاراته چشم های عسلی اش را تیز کرد و زل زد به رادی. انگار موجی شد. یکدفعه بلند بلند خندید. صدایش مقر را پر کرد.

نوچه رادی، همه مثل خودش بودند. مثل غول بیابونی بودند؛ گنده و خپل.



نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی