۰ نظر اشتراک گذاری

وصیتنامه بسیجی شهید سید سعید وطن پور

شهدای بسیج
وصیتنامه بسیجی شهید سید سعید وطن پور

وصیتنامه عارفانه بسیجی شهید سید سعید وطن پور

دانشجوی دانشگاه امام صادق(ع) و فرزند نواده دختری آیت الله مبارکه ای


بسم الله الرحمن الرحیم

«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى‏ مِنَ الْمُؤْمِنینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ یُقاتِلُونَ فی‏ سَبیلِ اللَّهِ فَیَقْتُلُونَ وَ یُقْتَلُونَ وَعْداً عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْراةِ وَ الْإِنْجیلِ وَ الْقُرْآنِ وَ مَنْ أَوْفى‏ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَیْعِکُمُ الَّذی بایَعْتُمْ بِهِ وَ ذلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظیمُ» (توبه: 111)

خدا می خرد، مومنین می فروشند جانها و اموالشان را، بهشت را می گیرند «وَ رِضْوانٌ مِنَ اللَّهِ أَکْبَر» (توبه: 72). چگونه تجارت می کنند؟ مقاتله با کفار، می کشند و کشته می شوند.

وعدة این تجارت شگفت را خدا در کتب انبیا داده است و خوشا و طوبی به حال او که به این عهد خود جانانه وفا کرد. بشارت باد بر این بیع که بر آن همت ورزیدید و این همان درجه کمال هستی است و هدف هستی.

چه خوب تجارتی، چه خوب خریداری، چه کوچک مبیعی، چه بزرگ اجری. اما چه بگویم که دلم، قلبم، به سخن نیامد، روحم شکفته نشد، همجنس، همجنس را شناسد، جسم، جسم را لمس کند و روح، روح را. اما روح من چگونه، چه شد؟

مرکز جسم، مغز است و مرکز روح، قلب. اگر به دیدار معبود و منظور روم، باید روح و قلبم بشارت دهد، تا کی منتظر شوم؟ کی صدای محبوب را بشنوم؟ نمی دانم. از او خواسته ام قبل از ورود مرا مهیا سازد. اما این را می دانم که دوستش دارم، مزه عاشقی را نچشیده ام که ببینم آیا عاشق اویم یا نه؟ اما اگر عنایتی کند، دیگر طاقت ماندن را نخواهم داشت.

خدا، خدا، عجب سیه روزم، سیه قلب و سیه رویم. اما او بسیار بزرگ است، بسیار، این را موفق شدم از دل بگویم.

شما هم خوب می توانید از لب، حرف باطن را بزنید. اما وقتی که لااقل از چیزی بگذرید، نمی شود همه چیز باشد. لطف خدا را هم طالب باشی، اگر از جان، مال یا چیز دیگر گذشتی، همان قدر او را می بینی، اگر تمام خود را دادی، تمام او را می بینی. این را هم از قلب گفتم، از زبان وجود گفتم.

خدا مرا ببخش، عفو کن، از لغزشهایم بگذر. و اما تو ای دوست برای چه هستی؟ چه تصمیمی داری؟ فکر کن، وجدان خود را حکم کن، ببین این لطف خداست که مانده ای یا استدراج و رسیدن به پلة آخر برای سقوطی بهتر.

قربان پدر و مادرم، از شما می خواهم احساسات، شما را تهییج نکنند، اشک ارزش دارد، آن را با معنا قرین کنید، زینب (س) هم همین طور کرد و دیگران را هم به همین وادار کرد که رفتن حسین (ع) کارها کند. نکند با در خود فرو رفتن، فراموش کنید وظیفه چیست؟ نکند زینب بودن را و رسالت وی را در ولوله های دیگر جا گذارید. اگر نکنید ﻣﺴﺌﻮولید. خون حسین (ع) آن کرد. خون شاگرد حسین (ع) هم باید این کند، ان شاالله. شهید هم زنده است، زنده. و زنده پیروزی را شاهد است، امت را شاهد است، شما را هم شاهد است، شاهد. آیا این را باور کرده اید؟

توکل به خدا. الهی ما را بپذیر. به امید ملاقات در مقام رضوان الهی

 خدایا، خدایا، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

والسلام

سعید وطن پور          ۱۳۶۵/۱۰/۳

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی