۰ نظر اشتراک گذاری

طلبه شهید شعبانعلی جمشیدی راد

شهدای روحانی
طلبه شهید شعبانعلی جمشیدی راد

طلبه شهید شعبانعلی جمشیدی راد در سال 1343 در روستای قلعه میرزا زمان از توابع شهرستان مبارکه، روزنه‌ای از نور و روشنایی در مقابل دیدگان خانواده‌ای متدین و زحمتکش گشوده شد و نوزادی زیبا و آسمانی قدم بر عرصة هستی نهاد. نوزادی که از همان لحظة ورودش در این جهان بر دستان عشق و ایمان بوسه زد و چگونگی طی طریق به کوی صفا و معنویت را از معبود خویش آموخت و در سال 1360 در حالیکه تنها 17سال از بهار عمرش را سپری می‌نمود، قدم به حوزه علمیه نهاد و با در بر نمودن لباس مقدس سربازی امام زمان(ع) به کسب معارف الهی پرداخت تا اینکه بعد از چندین بار حضور در جبهه‌های حق علیه باطل، نهایتاً در منطقه شلمچه در عملیات کربلای پنج، تشعشع نور الهی بر تمام وجودش اثر گذاشت و شهد شیرین و گوارای شهادت را نوشید و عاشقانه به سوی معبود خویش شتافت. بنده طی سالهای  63 الی 65 توفیق رفاقت صمیمانه و انجام مباحثه درسی با این عزیز را در مدرسه امام محمد باقر (ع) شهر مقدس قم داشتم . اهمیت به فراگیری علوم اسلامی و حوروی و استفاده پی گیرانه از محضر اساتید مبرز حوزه همچون حضرات آیات مرحوم آل غفور ،مرحوم وجدانی فخر و مرحوم عراقچی از مشخصات بارز شهید جمشیدی راد بود . شهید شعبان از همان زمانی که قدم بر سرزمین افلاکیون نور نهاد بارها در اثر شرکت در عملیاتهای مختلف مجروح شد تا اینکه در دی ماه سال 1365 در منطقة شلمچه در عملیات کربلای 4 بار دیگر مجروح شد و جهت مداوا به بیمارستان های اهواز و اصفهان مراجعت و با عمل جراحی نسبت به خارج نمودن ترکش از بدن خود اقدام می نماید ولی مدت زمان زیادی از دوران درمان ناشی از عمل جراحی شهید شعبان نگذشته بود که زمزمه حضور در عملیات کربلای پنج، در قلبش طنین انداز شد پس از پزشک معالجش اجازه ترخیص خواست ولی پزشک از ترخیص او ممانعت نمود. شعبان بی‌پروا از هر کس بعد از خروج از بیمارستان به خانه بازگشت و کوله‌بار عشق را بر دوش نهاد تا عازم سفر شود، ولی این بار مادر سد راه او شد و با اشک چشمان و سوز سینه‌اش خواست مانع او شود. ولیکن او به میهمانی دعوت شده بود که میزبانش خدا بود. شگفتا! از این میهمانی که حتی اشک مادر هم جلودار او نبود. پس به راه افتاد و گامهای مشتاق خویش را جهت رسیدن به میعادگاه معشوق بلندتر برداشت و بی قرارانه قامت موزون و مبارکش را به پیش راند و مادر هم به دنبالش. تا اینکه سفینة پرواز(اتوبوس)، حایلی بین او و مادر شد و او سوار بر سفینة عشق تا سرزمین نور پرواز کرد. وقتی قدم در سرزمین عاشقان دلباخته نهاد، وارد گردان چهارده معصوم (ع) لشگر هشت نجف اشرف شد و به عنوان روحانی رزمی تبلیغی با صلابت و پایمردی هر چه تمامتر بر تلاش خویش افزود. در آن زمان شهید عبدالرسول اکبری فرمانده گردان چهارده معصوم (ع)از جراحت شهید جمشیدی‌راد با خبر شد. پس مانع حضور شعبان در عملیات شد و از ایشان درخواست نمود تا به عقب برگردد، ولی او بر تصمیم خود مصمم بود و مشتاق نوشیدن می وصل الهی، پس بر ماندنش پافشاری نمود. اما با برخورد سخت فرمانده گردان مواجه شد و با حالت قهر و دل‌شکستگی وارد گردان انبیاء شد. آنجا نیز شهید اکبر رفیعی جانشین فرمانده گردان مانع حضور ایشان در عملیات شد. ولی بی شک این راهی دیار محبوب می‌دانست که چه‌چیز در انتظار اوست. پس وقتی شهید رفیعی اسلحه در اختیار او قرار نداد تا شاید بدین وسیله مانع حضورش در عملیات شود، ایشان با وقار و متانتی زیبا رو به سوی ایشان  کرد و گفت: بدون اسلحه وارد عملیات خواهم شد. پس نهایتا همراه چند تن از دوستان طلبه‌اش همچون شهید خاکسار و شهید خدارحمی در یک دسته قرار می‌گیرند و به فرماندهی شهید رحمت‌اله زمانی در ادامه عملیات پیروزمند کربلای پنج در محور شلمچه و نهر جاسم شرکت می‌کنند، شعبان در همان منطقة عملیاتی با پیدا کردن اسلحه، ترانة عشق را بر زبان زمزمه می‌کند و با گوش جان مژدة فرا رسیدن موعد وصل را می‌شنود و با شوق و اشتیاقی بیشتر در شب دهم اسفندماه 1365 به سوی دشمن بعثی یورش می‌برند ولیکن در ادامه عملیات، دسته شهید رحمت‌اله زمانی که شعبان نیز در آن قرار داشت، در محل الحاق گردانهای انبیاء و ...  در محاصرة دشمن قرار می‌گیرند و جمع کثیری از آنها به شهادت می رسند و جسم پاکشان در شلمچه عراق باقی می‌ماند تا اینکه بعد از دوازده سال چشم انتظاری، جنازه شهید۷ شعبان جمشیدی‌راد شناسایی و در سال 1377 به میهن اسلامی باز گردانده و در گلزار شهدای وینیچه به خاک سپرده می‌شود.

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی