۱ نظر اشتراک گذاری

شهید ظهراب سلطانی

شهدای بسیج
شهید ظهراب سلطانی
شهید ظهراب سلطانی
نام پدر: یدالله
تاریخ تولد: 1340
تاریخ شهادت: 61/8/10
محل شهادت: عین خوش
زیارتگاه: گلزار شهدای شهر رهنان

زندگینامه:
ظهراب سلطانی در سال 1340 در شهر رهنان به دنیا آمد. دوران ابتدایی را در رهنان گذرانید و تا سال دوم دبیرستان ادامه ی تحصیل داد و سپس در یکی از آموزشگاه های درجه داری ارتش مشغول خدمت شد. در اوج انقلاب اسلامی وقتی که مردم به پادگان ها حمله کردند شهید با تعدادی از هم ردیفان خود به مردم پیوست. بعد از انقلاب به لشکر 28 کردستان منتقل شد و در بیشتر درگیری ها با ضد انقلابیون شرکت داشت و یکی از افراد مؤثر در پس گرفتن باشگاه افسران از گروهک های کومله بود که منجر به مجروح شدن او از ناحیه ی پا گشت و مجدداَ بعد از بهبودی دوباره به منطقه بازگشت و بدون استعفا پادگان ارتش را ترک کرد و از طریق بسیج محل به جبهه ی جنوب رفت و بعد از خدمات فراوان در تاریخ 61/8/10 در منطقه ی عین خوش به دیدار معبودش شتافت.

پیام شهید:
سلام و درود به رهبرم که یاور بیچارگان و دشمن گردنکشان است. ارزش و کمال انسان به اختیاری بودن آن است، همین امتیاز است که انسان را به مقام والا می رساند و مسجود فرشتگان می سازد. برای به خدا رسیدن زمان و مکان مشخصی وجود ندارد و انسان برای خدا در هر لحظه و هر مکانی که می تواند باید این کار را انجام دهد.

گلبرگ های خاطره:
به قدری با ضد انقلاب در تمام نقاط کردستان درگیر بود که برای سر این شهید از طرف سران گروهک ها و ضد انقلاب جایزه در نظر گرفته شده بود. ایشان در یکی از دهکده های کردستان که نفوذ ناپذیر شده بود با تانک وارد دهکده شد و آن را از دست ضد انقلاب نجات داد.

وصیت نامه شهید :
بسمه تعالی
ارزش کمال انسان به اختیاری بودن آنست و همین امتیاز است که انسان را به مقام والا میرساند و مسجود فرشتگان میسازد و برای تحقق زمینه اختیار ناچار باید راه های گونان و کنش های مختلفی وجود داشته باشد تا پیمودن را هسعادت و بخدا رسیدن و به کمال مطلق که باز همان خداست. احباری وتحمیلی نباشد برای به خدا رسیدن زمان و مکان مشخص وجود ندارد و بیاری خدا در هر لحظه و هر مکانی که انسان باشد میتواند کار کند. موقعیکه از طریق مطالعه کتاب های دینی و ایدوئولوژی سناخت کامل از اسلام و بطور کلی انقلاب پیدا کردم سخت شیفته انقلاب و اهداف انقلاب شدم تا اینکه در موقع جنگ کردستان به انجا رفتم و به نبرد پرداختم. در زمان فتح سنندج در سال 1359 از ناحیه هر دو پا مجروح گشتم و هیچ ناراحت نبودم چونکه من برای شهادت رفته بودم ولی لایق نبودم شاید هم خدا یک سرنوشت دیگر برایم در نظر گرفته بود و من بطوری تیر خورده بودم که نه دکتر ها فهمیدند نه کس دیگر ولی خودم این را یا معجزه میدانم و ایمانم بهدا بیشتر شد بناچار بفکر خود سازی و خود شناسی بیشتر افتادم و شکل دادن و جخت دادن بکارها را برای خود پیشه ساختم کارهایم را محدود نکردم کوششهای عملی خود را تنظیم کردم که بکمال حقیقی برسم خلاصه یکدفعه هم در عملیات مریوان برای پیدا کردن دیده بانها عراقی رفته بودم که مار سمی مرا نیش زد که اگر دیر به بیمارستان میرسیدم از بین میرفتم و... منظورم از این سخنان این است که الان نزدیک به 3 سال است که در کردستان هستم دیگر خسته شده ام نمیخواهم از جنگ فرار کنم من سنگر را به بستر گرم و نرم در این موقیعیت ترجیح میدهم من مردن رابه ننگ زیر استعمار یک مشت انسان هوا پرست و نفس پرست ترجیح میدهم. به هر دری که زدم جوب رد شنیدم و حرفم را گوش..
یادش گرامی و راهش پر رهرو باد




نظرات (۱)

  1. سپاهان باتری
    چقد خوبه که از شهدا مطلب میزارید واقعا ممنونم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی