۰ نظر اشتراک گذاری

سقوط به روایت بازمانده

مصاحبه
سقوط به روایت بازمانده


هیچ برگی درنیفتد از درخت    بی قضا وحکم آن سلطان بخت


شهر شهیدان خدا : هفتم مهرماه سال1360 خبر سقوط هواپیمای c130 ارتش جمهوری اسلامی ایران در نزدیکی های کهریزک تهران ، دل های داغدیده مردم ایران را بار دیگر داغدار کرد . هواپیمایی حامل یکصد مسافر که اغلب از مجروحان عملیات ثامن الائمه بودند. هواپیما از فرودگاه اهواز به سمت تهران می آمد ، در بین مسافران تعدادی از فرماندهان سپاه و ارتش ، همچنین وزیر دفاع جمهوری اسلامی ایران نیز حضور داشتند . یوسف کلاهدوز جانشین سپاه ، ولی الله فلاحی رئیس ستاد مشترک ارتش ، موسی نامجو عضو شورای عالی دفاع ، جواد فکوری وزیر دفاع و محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر ، برای ارائه گزارش عملیات ظفرمندانه ثامن الائمه راهی دیدار امام خمینی در تهران میشوند . هواپیما حدود ساعت 19 از اهواز حرکت و تقریبا یک ساعت بعد حوالی کهریزک تهران سقوط میکند . از یکصد مسافر این هواپیما فقط 22 نفر زنده می مانند و بقیه مسافران به شهادت میرسند . 

حاج علی جمشیدی یکی از بازماندگان این حادثه است که برای روایت این پرواز به سراغ او رفتیم . آقای جمشیدی متولد 1337 ، ساکن زادگاهش محله یزدآباد  اصفهان است ، محله ای با مردمی بسیار متدین و دیندار که سابقه ی درخشانی قبل و پس از انقلاب اسلامی ایران دارند . حاج علی جمشیدی پس از آغاز جنگ تحمیلی با فرمان امام خمینی رحمت الله علیه کار کشاورزی خود را رها و به خوزستان رفت و تا عملیات فرمانده کل قوا در مناطق عملیاتی مشغول فعالیت بود ، سپس برای انجام کار کشاورزی به شهرش بازگشت . با آغاز عملیات ثامن الائمه برای شکست حصر آبادان در سال 1360 مجددا به جبهه اعزام و در همین عملیات دچار مجروحیت میشود که به همین دلیل با پرواز سی یکصد و سی اهواز به تهران جهت درمان اعزام می گردد و ماجرا را اینگونه روایت میکند :

پس از انفجاری که در منطقه رخ داد دیگر چیزی نفهمیدم تا اینکه به هوش آمدم و از طریق همشهری دیگرم ، حسین جعفری که او نیز جزو مجروحان بود و دستش گچ گرفته شده بود متوجه شدم که در فرودگاه اهواز هستیم . حال خوبی نداشتم و احساس میکردم فرودگاه و هواپیما دور سرم می چرخد ، سر گیجه ی شدیدی داشتم . ساعت بین شش و هفت شب بود که سوار یک هواپیمای سی یکصد و سی شدیم که در آن تعدادی مجروح و مسافر عادی حضور داشتند که در بینشان چند زن و تعدادی کودک که از خانواده ارتشی ها بودند  نیز سوار هواپیما شده بودند ، همچنین پیکر تعدادی از شهدا نیز انتهای هواپیما قرار داشت . از مسافران به غیر از حسین جعفری ، شهید کلاهدوز را نیز که معاون سپاه بود را می شناختم ، ایشان در سمت دیگر هواپیما درست مقابل ما بود . هواپیما پرواز کرد و پس از مدتی به نزدیکی های تهران رسیدیم ، شهید فکوری گفت چراغ های تهران پیداست و چند دقیقه دیگر هواپیما مینشیند که هواپیما شروع به تکان خوردن کرد . شهید کلاهدوز که ایستاده بود نشست ، چند لحظه بعد صدای موتور های هواپیما قطع شد و نور چراغ های داخل هواپیما خاموش شد ، هواپیما شده بود مثل یک قفس آهنی تاریک ! 

لحظات سختی بود که مرگ را با چشمانمان میدیدیم ، شهیدان فلاحی و فکوری سیم هایی را که شبیه سیم بکسل بود میچرخاندند تا چرخ های هواپیما باز شود . همه فریاد یا مهدی یا مهدی سر داده بودند که چند ثانیه بعد هواپیما به زمین برخورد کرد ، هواپیما مچاله و متلاشی شد به حدی که کف و سقف هواپیما مثل کتاب به هم چسبید . پای چپم بین آهن ها گیر کرده بود اما انگار کسی محکم مچ پای مرا بیرون کشید بطوری که بند پوتین هایم پاره شد . آتش داشت به سرعت به سمتم می آمد ، دیدم کنار بال هواپیما که کنده شده سوراخی هست ، به سختی خودم را به آنجا رساندم و از آن بیرون انداختم که روی زمین افتادم. بشدت درد داشتم ، دست و دنده ام شکسته بود ، نگاهی به خودم کردم همه جای بدنم پر از خون بود ،زمانی که خونها روی سرم میریخت خیال میکردم آب یا روغن باشد اما خون مسافرانی بود که لابه‌لای آهن ها شهید شده بودند . خیلی هولناک بود عده ای روی خاک غلط میزدند و صدای ناله آنهایی که بین آهن ها گیر افتاده بودند قطع نمی شد . متاسفانه همه آنها بین شعله های آتش زنده زنده سوختند . مدتی بعد با یک جیپ به بیمارستان منتقل شدم . چند روز بعد مرا با اتوبوس به اصفهان آوردند . گذاشتندم داخل محلی که برای خواب خود راننده بود . حسین جعفری در این سانحه شهید شد و پیکرش در بهشت زهرای تهران به خاک سپرده شده بود ، حتی مزاری هم برای من در بهشت زهرا ساخته بودند اما خانواده شهید جعفری اطلاع داده بودند که زنده هستم و سنگ را برداشته بودند...

حاج علی جمشیدی پس از این سانحه نیز در عملیات های فتح المبین ، رمضان و محرم نیز حضور داشته است . در عملیات خیبر بدلیل حضور پدر و برادرش در این عملیات با رفتنش به جبهه مخالفت میشود که در همین عملیات پدرش حاج حسن جمشیدی و برادرش حسین جمشیدی شهید میشوند که پس از 13 سال چشم انتظاری مقداری استخوان همراه  با پلاک هایشان  برای خانواده آورده میشود ... 

حاج علی که امروز مشغول کار کشاورزی است و زمین هایش از بی آبی خشک شده و از این موضوع بسیار گله دارد و از بسته بودن آب زاینده رود بسیار ناراحت است ، اما امروز نیز از جنگیدن ترسی ندارد و میگوید هنوز نیز حاضر است در راه دین خدا جانفشانی کند اما از عملکرد بد مسئولین گله مند است و معتقد است جواب خون شهدا این نیست همه اینها در حالی است که حاج علی از هیچ یک از نهاد های نظامی و بنیاد شهید مدرکی ندارد اما نامش در سابقه هواپیما وجود دارد ! 

نظرات (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
تجدید کد امنیتی