۱۲۳۱
اشتراک گذاری

دویرج شهادتگاه عشاق

دویرج شهادتگاه عشاق

گردان ها نزدیکترین عوامل به جریان شب عملیات بودند و این فرمانده گردان ها بودند که باید تصمیم می گرفتند. کار بسیار سخت شده بود. از پشت بی سیم فقط صدای «حرکت کنید» می آمد. در باور فرماندهان مستقر در قرارگاه نمی گنجید که رودخانه ی آرام،  در لحظات حساس عملیات سرکش شده باشد.فرماندهان گردان ها که شاهد طغیان رودخانه بودند، فرمان را اجرا نمی کردند،  اما با شنیدن صدای آرام بخش  فرمانده قرارگاه، «حاج حسین خرازی» ، اطاعت امر واجب شد و حرکت به طرف رودخانه آغاز گردید.صدای صحبت «ابوشهاب» با «شریعت» در صدای «حاج حسین» گم شد .صدای «حاج حسین» بلند شد: «  به کلیه فرمانده ی گردان ها: عبور از رودخانه یک تکلیف است و باید اجرا شود.» کلام «حاج حسین» اتمام حجّت بود.

 

 مرتضی شریعتی فرمانده گردان امام محمد باقر(ع) که اولین گردانی بوده است که به رودخانه رسیده درباره عبور و اتفاقات آن شب به یاد ماندنی می گوید:

    «... محور عملیاتی ما محور« ربوط» بود. ما اولین گردان بودیم که به کنار رودخانه رسیدیم و یک گروهان از تیپ 84 خرّم آباد هم به ما مأمور بود. نیروهای 84 را در بین گروهان ها تقسیم کردم . مسیر کاملاً دشت بود، یک شب قبل از عملیات با هماهنگی فرمانده ی لشکر آقای ابوشهاب حرکت کردیم و خود را به نزدیکترین محل رساندیم. گردان ما خط شکن بود. قبل از عملیات دو سه نفر را فرستادم تا برای آخرین بار عمق آب را بسنجند. تا زانوی آنها در آب بود. یکی از آنها برگشت گفت :«آب بالا آمده و تا سینه ی ما آب است».

خودم با یکی ، دو نفر کنار رودخانه رفتم. یکی از بچه های تخریب وارد آب شد. آب زیاد بود خود را به سختی به آن سوی رودخانه رساند. آب هر لحظه بیشتر می شد و وحشتناک روی هم کله می زد. برگشتیم کنار گردان. دستور حرکت آمد. با نیروها کنار آب آمدیم. به مسئول محور، حسن آقایی، تماس گرفتم و گفتم آب زیادشده ،گفت:« نه اشتباه می کنید». گفت:« چاره ای نیست باید از رودخانه عبور کرد. تیپ ها و لشکر ها همه حرکت کرده اند». گفتم:« عبور غیر ممکنه» و پشت بی سیم بگو مگو می کردیم. ابوشهاب آمد روی خطمان و گفت:« باید عبور کنید». گفتم:« امکان ندارد». حسین هم روی خطمان آمد و گفت :« مرتضی باید عبور کنید.» گفتم:« تکلیفه؟» گفت:« بله باید عبور کنید.» به نیروها گفتم :«آب زیاد شده دست هم را بگیرید و زنجیر وار عبور کنید همدیگر را رها نکنید و تا آنجا که می شود با قدرت عبور کنید».

عرض رودخانه در محل عبور ما، خیلی نبود ، شاید 8 متر بود ،ولی فشار آب خیلی بود. گروهان اول بدون تلفات عبور کرد. هر لحظه بر سرعت و طغیان آب افزوده می شد. ازگروهان دوم عده ای عبور کردند.  و عده ای درگیر آب شدند و وقتی روی آب می افتادند به هر دست آویزی که می رسیدند سعی می کردند خود را نجات دهند . بچه های ارتش از تیپ 84 هم با این گروهان بودند.

پشت سر آنها خودم به آب زدم تا بچه ها را آن طرف کنترل کنم. وسط آب دیگر چیزی نفهمیدم بعد از چند دقیقه روی آب آمدم و نجات پیدا کردم؛ فقط فریاد زدم وارد رودخانه نشوید آب سنگین است. گردانهای دیگر پشت سرمان ایستاده بودند. خودم را به آن سوی رودخانه رساندم. نیروها را سازماندهی کردم و آماده ی شکستن خط شدیم. بیش از یک سوم از بچه های گردان نتوانستند خود را به ما برسانند. از کانال عبور کردیم موانع را پشت سرگذاشتیم. به پل ربوط که رسیدیم منورّها روشن شد. خط که شکسته شد، بی سیم زده شد برگردید. چون همه ی نیروها آن سوی رودخانه مانده بودند. عده ای هم که در آب غرق شده بودند. تا آمدیم برگردیم چون عملیات شروع شده بود و تیربارها و خمپاره های دشمن به کار افتاده بودند، تعدادی از نیروهایم زخمی و شهید شدند و ما با مشکلات زیاد و گم کردن راه و تاریکی شب دوباره برگشتیم کنار رودخانه.

چفیه ها را به هم بستیم و سعی کردیم خود را به این طرف رودخانه برسانیم. عده ای هم ماندند و گفتند:« ما همین جا سنگر می گیریم یا می مانیم یا شهید می شویم.» خودم هم به این طرف آب آمدم. شب به آخر رسید. هوا کم کم داشت روشن می شد. آفتاب که زد ابوشهاب آمد .سازمان گردان ما به هم ریخته بود. دوباره گردان را سازماندهی کردیم و روز بعد برای مرحلۀ دوم عملیات حاضر شدیم...»