۲۶۷۲
اشتراک گذاری

خاطرات کوتاه از عملیات محرم

 

خاطرات کوتاه از عملیات محرم

«عرب هستم »

در عملیات محرم در تپه های 175 مستقر بودیم . شهید قربانعلی عرب1 مسئولیت این منطقه را بر عهده داشت.  ایشان به نگهبانان گفته بود، هر کس را در شب در این منطقه دیدید یا در حال رفت و آمد بود  ایست بدهید؛ اگر رمز شب را گفت از خودمان است ، اگر نگفت بدانید از عرب های منطقه و یا از عراقی هاست ، باید تیر اندازی کنید . اتفاقاً شهید عرب یک شب برای سرکشی از خط حرکت می کند و به یکی از تپه های آن اطراف می رسد .نگهبان به او ایست می دهد و می پرسد کیستی؟ جواب می شنود «عرب هستم» . نگهبان هم با شنیدن کلمه «عرب» شروع می کند به تیر اندازی.شهید عرب هر چه فریاد می زند تیر اندازی نکنید ،« عرب »هستم، فایده ای ندارد. پشت یک تخته سنگ پناه می گیرد. نگهبان آهسته به طرفش می رود .شهید عرب فریاد می زند، من عرب خودتان هستم «قربانعلی» و بالاخره نگهبان می فهمد و او را می شناسد و آن شب به خیر می گذرد . روز بعد قربانعلی می گفت : سید دیگه توبه کار شدم که در شب به نگهبان اسمم را بگویم .  « راوی: سید علی حرّ ،کتاب :عشق گوید»  

***

«انا مسلم»

جناح چپ محور چم سری را هر طور بود، باید پاکساز می کردیم. درگیری بالا گرفته بود. منطقه انگار یک پارچه دود و آتش بود. عراقیها هر جا در برابر حمله وفشار ما کم می آوردند،  فرار را بر قرار ترجیح می دادند. «محور چم سری» درست رو به روی دو محور «چم هندی» و پل« ربوط» بود رودخانه« دویرج» بد جوری چموشی می کرد؛ برای همین بچّه ها نتوانستند به موقع از آن عبور کنند. در حال پیشروی بودیم که با چند تانک عراقی روبه رو شدیم که خدمه نداشتند . رهایشان کرده بودند  به امان خدا. شاید هم به امان جندالله  هر چه بود ازهیچی بهتر بود . از آنجا که یک  تانک هم در آن بیابان غنیمت بود ،تانک ها  و نفربرها را گرفتیم و به سمت عراق و حرکت کردیم تا رسیدیم  به یکی از قرارگاه های دشمن . چند نفری بودند که سماجت می کردند. چند ساعتی آتش  بازی  باآنها ادامه داشت .  در نهایت پا گذاشتند به فرار  و بعضی هم تسلیم شدند  . به مقر بعدی عراقی ها رسیدیم. فکر کردیم همه فرار کرده اند. از موتور پیاده شدیم تا وضع را دقیق تر بررسی کنیم . جلوتر از ما بچه ها در تعقیب دشمن بودند  من و نقدی کلاش به دست سنگر به سنگر می گشتیم  که یک دفعه دو نفر از پشت سر، ما را بغل کردند. خیلی زود متوجه شدیم عراقی هستند. نقدی سریع  چرخید و عراقی را با یک ضربه  نقش زمین کرد. با این که اسلحه دستشان بود  ومی توانستند ما را خلع سلاح کنند، اما با التماس«انا مسلم» تسلیم شدند. در بازجویی فهمیدیم عمداً در سنگر ها ماندند تا به اسارت قوای اسلام در آیند .  «راوی: مهدی مظاهری، کتاب: معابر وصال»

***

«جنگ تانک ها»

شب عملیات فرا رسید. هدف رسیدن به سه راهی شرهانی بود . چون تازه مرحله ی اول عملیات محرم تمام شده ، بود دشمن احتمال مراحل دیگر عملیات را نمی داد . از سوی دشمن گلوله های پراکنده و بی هدف به طرفمان  می آمد. از کیفیت آتش آنها فهمیدیم روحیه ی مناسبی برای دفاع ندارند. عملیات با درایت فرماندهان و با توکل بر خدا به خوبی انجام شد. در همان لحظات اولیه ی عملیات ،خط دشمن شکسته شد و دشمن همچون گذشته غافلگیر شد . در حال پیش روی بودیم ؛حاج علی باقری1  با فرمانده گروهان ها تماس گرفت تا موقعیت آن ها را بداند. یکی از گروهان ها حدود 2 کیلومتر از محلی که بایستی مستقر شوند، جلوتر رفته بودند .حاجی توسط کلت منّور آنها را هدایت کرد . گروهان سریع برگشت هنوز از پشت سرمان خبر نداشتیم. بچه ها مشغول کندن سنگر و جان پناه بودند .حاجی با تعدادی از نیروها مشغول پاکسازی منطقه شد. منطقه بسیار تاریک بود .تنها در زیر منورها می توانستیم منطقه را ببینیم؛ لذا پاکسازی به طو رکامل ممکن نبود. از هر طرف صدای فشنگ یا حرکت تانکی را می شنیدیم، به سویش می رفتیم.تا صبح بیشترِ منطقه را پاکسازی کردیم و به خط دفاعی برگشتیم. نیروها پس از آماده سازی سنگرها ی دفاعی، آماده ی مقاومت در برابر تانک ها ی دشمن بودند. هنوز خورشید طلوع نکرده بود که صدای چند تانک از پشت سر، نظر همه را به خود متوجه ساخت. اول گمان کردیم خودی هستند  وقتی نزدیک شدند فهمیدیم عراقی هستند بچه ها به مبارزه پرداختند و تانک ها شروع به تیر اندازی کردند نیروها به جنگ تانک ها رفتند تابش خورشید تپه های شرهانی را روشن کرده بود بچه ها تانک ها را به آتش کشیدند . در یک گوشه متوجه تانکی شدم که به دور خود می چرخید. آرام به جلو رفتم هیچ تیری از آن شلیک نشد خود را به بالای تانک رساندم. وقتی درب تانک را برداشتم دیدم راننده و توپچی آن کشته شدند. تانک را خاموش کردم، جنازه ها را بیرون آوردم و تانک را به غنیمت گرفتیم .« راوی: محمد جواد امینی، کتاب: ندای ارجعی»

***

« هرچه کاشتند ما درو کردیم.»

برای آخرین شناسایی منطقه ، نیمه های شب با چند نفر از بچه ها ی اطلاّعات  به طرف منطقه راه افتادیم. عملیات داشت شروع می شد.  هر طور بود می بایست معبری برای عبور از رودخانه «چیخاب» باز می کردیم . از تاریکی  شب استفاده کردیم  و خودمان را تا نزدیکی دشمن رساندیم. آن مسیر را چند بار شناسایی کرده بودیم . از معبر میدان مین عبور کردیم. نزدیکی های صبح بود که صدای خش خشی شنیدیم. خودمان را در میان درختان پنهان کردیم . صدا واضح تر شد.  چند عراقی بودند. از کنار ما  گذشتند  و رفتند سمت مواضع ما . داخل جنگل ماندیم تا هوا روشن شد. سپس از کنار رودخانه راه افتادیم . ساحل رودخانه صخره ای بود با حدود  چهار متر ارتفاع که برای عبور نیروها مشکل بود. از کنار نهری که به رودخانه می پیوست و شیب ملایمی داشت حرکت کردیم .آن مسیر برای عبور نیروها مناسب بود با استفاده از روشنی مهتاب ، منطقه را شناسایی کردیم مسیری که باید شب عملیات بچه ها طی می کردند، با علامت های نامریی مشخص کردیم. بچه های اطلاعات هم برای عبور نیروها درست و حسابی توجیه شدند . داشتیم از مسیر جنگل برمی گشتیم که آن چند عراقی باز سر راهمان سبز شدند. لای بوته ها پنهان شدیم و آنها را زیر نظر گرفتیم . داشتند برمی گشتند  به سمت مواضع خودشان ، امّا بیکار نبودند هر چند قدم یک مین می کاشتند و رد می شدند. کار ما را زیاد می کردند. پس از رفتنشان هر چه آنها کاشتند ما درو کردیم و مین ها را تا جایی که توانستیم خنثی کردیم . حالا دیگر مشکلی برای عبور بچه ها سر راه نبود ...«راوی : سید احمد موسوی، کتاب :معابر وصال»

***

«فرصت شهادت از دست دادنی نیست.»

شب عملیات  فرا رسید.  ابتدای محور« چم هندی» ایستاده بودم تا گردان ها را به سمت جلو هدایت کنم.  برادر مهدی نصر، فرمانده  محور«چم هندی» را دیدم که ماشین جیب ایشان در رمل گیر کرده بود  و حرکت نمی کرد.  ایشان دنبال وسیله نقلیه ای بود تا  خود را به جلو برساند. یک دستگاه موتور سیکلت 250 آوردند. برادر نصر با بی سیم چی اش سوار موتور شدند .هنو مسافتی نرفته بود که موتورش هم خراب شد و از حرکت باز ماند. نزدیک ایشان رفتم . با لحن خاصی گفت( خطاب به موتور) «ظاهراً خبر دارند امشب مسأله ما حل می شود، می خواهند مانع شوند، ولی کور خوانده من پیاده هم که شده این راه را می روم؛ فرصت شهادت از دست دادنی نیست؛ چون شاید تکرار شدنی نباشد .  مهدی رفت  و به آرزوی دیرینه اش رسید ومن در صبحدم عملیات، خبر شهادت آقا مهدی نصر را شنیدم . « راوی :مهدی مظاهری ، کتاب: شوق وصال»

***

« لبیک یا خمینی»

رزمندگان اسلام در محور «چم سری» تا ارتفاعات 175 پیشروی کرده بودند. در قرارگاه تاکتیکی لشکر، بچه ها را جمع کردند و گفتند: هر کسی به رانندگی تانک وارد است آماده شود. پرسیدم :«چه خبر است» ؟ گفتند: «تعدادی تانک غنیمتی است، می خواهیم آنها را به عقب منتقل کنیم». گفتم:« من بلد نیستم، ولی خیلی علاقه دارم یاد بگیرم». به اتفاق سایر برادران حرکت کردیم. پس از پیمودن مسیری بالای یک شیار وسیع رسیدیم که شیارهای فرعی زیادی به آن منتهی می شد و در کنار آن قرارگاه فرماندهی دشمن بود. تعدادی از تانک ها در لابه لای تپه ها رها شده بود. هر کسی پشت یکی از آنها  می نشست و به طرف موقعیت زرهی لشکر حرکت می کرد. من هم داخل یکی از تانک ها شدم . برادر بسیجی « اکبر رضایی» برایم توضیحاتی داد و چون خیلی علاقمند بودم ،خوب یاد گرفتم می خواستم تانک را روشن کنم، ولی باطری آن خالی  شده بود . برادر رضایی که در واحد زرهی سابقه داشت به وسیله استارت بادی  آن را روشن کرد. به راحتی و بدون هیچ مشکلی تانک را به دنبال سایرین  به طرف واحد زرهی لشکر به راه انداختیم .در حالی که از پیروزی رزمندگان  اسلام و گرفتن غنایم غرق در شادی بودم ،به فکر فرو رفتم؛ چه چیز باعث شده بود تا یک نوجوان بسیجی 16 ساله بدون آموزش قبلی تانکی را از داخل شیار ها بالا بکشد و حرکت کند، در حالی که خدمه آموزش دیده و با سابقه اش تانک ، در زمانی که خیلی هم به آن نیاز داشتند، در مقابل رزمندگان اسلام رها کرده و فرار کنند. در آیینه ی جلو تانک تصویر پیشانی خود را دیدم که روی آن نوشته شده بود:« لبیک یا خمینی» .گویی همه پاسخم در این جمله بود .«راوی: مهدی مظاهری، کتاب: شوق وصال»

***

«همّت حاج رضا»

صبح عملیات محرم بود.  پاتک  بعثی ها شروع شده بود .موشک ها ی «ما لیوتکای »آنها حجم سنگینی از آتش را در منطقه ایجاد کرده بود. از زمین و آسمان آتش می بارید و هر لحظه که می گذشت سختی و فشار

کار بیشتر می شد. در این میان خبری از حاج رضا امانی1 در خط مقدم نبود .همیشه در لحظه های خطر و معرکه و آتش و خون او را می دیدیم  که با رادمردی و پیکار خستگی  ناپذیر خود به بچّه ها روحیه می داد، امّا آن روز خبری از او نبود. سراغ او را گرفتم تا سرانجام فهمیدم در کنار تانک ها مشغول کار است. با خود گفتم «جل الخالق» آخر در این وقت وانفسا و با این آتش پیاپی در کنار تانک ها چه کار می کند ؟ خودم را به او رساندم . با تعدادی از بچه ها مشغول کار بر روی  سیستم کنترل آتش لیزری نفربرها بود. آچار در دستش و عرق از پیشانی اش می چکید. با تعجب از او پرسیدم:« حاج رضا چه کار می کنی »؟ گفت :« اگر یکی از اینها راه بیفتد با یک شلیک 40-30 نفر از عراقی ها را از پا درمی آورم.» ساعتی بعد با فریاد الله اکبر بچّه ها، نفربرها راه اندازی  شده و شروع به شلیک کردند .« راوی: همایون صفایی، کتاب: تندر تانکها  »

***

« مقاومت تا پیروزی»

حاج علی باقری2 از روی کالک عملیات، فرمانده گروهان ها و دسته ها را توجیه نمود. تاریکی شب همه جا را فرا گرفته بود. منطقه آرام بود. گاه گاهی شلیک توپخانه گوشه ای از زمین را می لرزاند. با توکّل بر خدا عازم عملیات شدیم . با عبور از میادین مین و سیم های خاردار به سنگر های دفاعی دشمن رسیدیم. صدای« الله اکبر» همه جارا فرا گرفت . دشمن که این مرحله از عملیات را تصوّر نمی کرد ، وحشت زده پا به فرار گذاشت. با کمترین تلفات خط دشمن، از سه محور شکسته شد. هنوز زمانی از شروع عملیات نگذشته بود که پاسگاه« چم سری» را تصرّف کردیم .دیگر گردان های عمل کننده نیز در نقطه الحاق به ما ملحق شدند. حدود 8 کیلومتر دویده بودیم پس از استقرار در خط ،عده ای مأمور پاکسازی منطقه شدند. نیروها پس از یک شب رزم ، خسته به نظر می رسیدند، اما با این وجود  برای دفاع در برابر پاتک دشمن آماده بودند. با روشن شدن هوا پاتک دشمن آغاز شد. پس از یک مقاومت یک ساعته در برابر دشمن ،متوجه شدیم که از پشت سر به ما تیراندازی می شود. ابتدا فکر کردیم در محاصره هستیم،  اما حاج علی فوراً گروهانی را فرستاد تا در مقابل آنها بایستند. گروهان ، دشمن را دور زد .کم کم در حلقه محاصره افتادند. بالاخره بیش از یک گردان نیرو های عراقی، تسلیم شدند و تانک ها به دست آمده را برعلیه دشمن به کار گرفتیم .«راوی: رسول احقاقی، کتاب: ندای ارجعی»

****

«پس توکّل بر خدا چی؟»

حدود ساعت 12 شب بود .خط دفاعی دشمن در هم شکسته شد. نیروها در حال درگیری شدید با دشمن بودند. سنگر های دشمن یکی پس از دیگری فتح می شد.  به همراه حاج علی باقری فرمانده گردان و بی سیم چی او  به طرف جلو در حرکت بودیم .هدفمان دستیابی به پاسگاه شرهانی بود.  در بین راه درگیری های پراکنده ا ی داشتیم.  قرارگاهی  که در محور ما بود  باعث مختل شدن حرکت ما به جلو شده بود .مهمّاتمان تمام شده بود؛ تنها یک گلوله آرپی جی داشتیم  و تعدادی فشنگ . با این مهمات کم، حمله به قرارگاه را صلاح نمی دانستیم.  نیروها را نگه داشتیم .حاج علی گفت :« چرا ایستاده اید  ؟»گفتم :« با این تعداد نیرو ومهمات کم چگونه برویم؟ بهتر است صبر کنیم تا مهمات برسد.»  حاج علی گفت :« اگر ترسیده اید، بمانید، ولی ما می رویم .»گفتم : «موضوع ترس نیست ما فقط یک گلوله آرپی جی داریم.» حاج علی گفت :« پس توکل برخدا چی ؟ آن را هم تمام کرده اید». هنوز گرم صحبت بودیم که چند عراقی به این سوی خاکریز به طرف ما آمدند و درگیری تن به تن شروع شد. قیافه لاغر و تکیده ی بچه های ما در برابر آنها  قابل مقایسه نبود. بسیار وحشتناک بودند. بالاخره با یک یورش دلاورانه به آن سوی خاکریز بر سر آنها هجوم آوردیم. تعدادی از آنها را کشتیم و تعدادی هم اسلحه هاشون را انداختند و فرار کردند . مهمّات آنها را جمع کردیم و قرارگاه شرهانی را محاصره کردیم.  « راوی: مصطفی جان نثاری ، کتاب: ارجعی»

****

«عاقبت تانکها»

در عملیات محرم  با برادر حسن باقری در حال زدن خاکریز بودیم .ناگهان چندین تانک را بر روی جاده  در حال حرکت دیدیم . وقتی نزدیک شدند ، ما را با دوشکا به رگبار بستند. همان لحظه چندین تیر به سمت ما آمد که  حسن باقری بالای دستگاه به شهادت رسید. یکی از بچّه ها، به نام جعفر عابدی، با آرپی جی به طرف تانک شلیک کرد. چون قبضه آرپی جی سوراخ بود، صورتش را سوزاند و موشک به خطا رفت. همین کار را هم شهید محسن فاضل زاده انجام داد و او هم صورتش سوخت .سرانجام تانک ها مجبور به فرار شدند. خاکریز را ادامه دادیم. چند کیلومتر جلوتر تانک ها ی فراری به دست رزمندگان منهدم شده بودند .« راوی :مرتضی ربیعی و عباس مومنی، کتاب: دژ آفرینان»

***

«سلام به امام برسانید.»

در کنار بی سیم فرماندهی ،عده ی زیادی جمع شده بودند. با عجله خودم را به آنها رساندم. پرسیدم:« چه خبر است ؟» همه با حالت خاصی  به صدای برادری که از پشت بی سیم می آمد، گوش می دادند.  دوباره پرسیدم:« چه خبر است؟» گفتند:« برادر صداقت1 است . ساکت باش ببینیم چه می گوید.؟»

  صداقت به همراه نیروهایش جلو رفته بود و در محاصره دشمن افتاده بودند  و امکان کمک رسانی به آنها نبود . تعدادی از نیروهایش مجروح شدند،  اما صدای صداقت که از روحیه بالایی برخوردار بود،  از پشت بی سیم چنین می آمد:«  این دستم هم مثل آن دستم شده زیاد نمی توانم حرف بزنم. ( یک دستش قبلاً قطع شده بود و دست دیگرش در این عملیات قطع شد و در این هنگام شاسی گوشی را با پا فشار داده و صحبت می کرده است ) ، سلام مرا به حضرت امام برسانید و بگویید رزمندگان  در اجرای اوامر شما کوتاهی نکردند. وضع خوب است. مهمّات، غذا، همه چیز داریم . منظورم را که می فهمید؟!» پس از چند لحظه صدای او قطع شد. هر چه او را صدا زدیم جواب نداد. بعداً خبر آوردند که آن عزیز بزرگوار در همان لحظه به شهادت رسیده است.« راوی :مهدی مظاهری ، کتاب: شوق وصال»

***

« شکر خدا »

در عملیات محرم برادر مجتبی رویگری به شهادت رسید و پیکر مطهّرش رابه اصفهان فرستادند تا تشییع شود. پدرش راننده آمبولانس بود و  همان روز به جبهه آمده بود. بچه ها مانده بودند که چگونه خبر شهادت مجتبی را به پدرش بدهند.  سرانجام یکی از برادران قضیه شهادت مجتبی را به پدرش خبرداد. اما پدر بزرگوار مجتبی رو کرد به آسمان و گفت : «خدا را شکر که مجتبی به شهادت رسید و ما را سرافراز کرد ».این پدر حتی حاضر نبود به اصفهان برگردد تا در تشییع مجتبی شرکت کند .« راوی: حمید شیرانی ، کتاب :دژ آفرینان»

***

«شهیدان زنده اند الله اکبر.»

در عملیات محرم در پشت سر نیروهای دشمن قرار گرفتیم .چند روز سر گردان بودیم و در این مدت برای تغذیه، شبانه به سنگرهای متروکه دشمن می رفتیم و از غذاهای باقی مانده آنها استفاده می کردیم. بالاخره بعداز مشکلات فراوان و پیدا کردن مسیر، به خط پدافندی خودمان رسیدیم. بچّه های گردان تا ما را دیدند گفتند:« تا به حال کجا بودید؟» و ما ماجرای گم شدن در منطقه را برای ایشان تعریف کردیم .یکی از بچه ها رو کرد به شهید قفقازی (در عملیات های بعدی شهید شد.)  وگفت: «زود به اصفهان برو. همه فکر کردند که شماها شهید شده اید .» قفقازی از ما جدا شد و به اصفهان برگشت و آنچه دیده و اتفّاق افتاده بود  را بعداً برایمان چنین نقل کرد :«وقتی به اصفهان رسیدم، ابتدا وارد محلّه خودمان شدم دیدم حجله ی شهیدی سرکوچه مان است. نزدیک که رفتم دیدم عکس خودم داخل حجله است .رفتم طرف منزلمان، مراسم دعای کمیل بود .با خودم گفتم: اگر بروم داخل خانه و مادرم مرا ببیند، شاید مراسم دعا به هم بخورد. بهتر است به بسیج محلّه بروم، رفتم طرف پایگاه بسیج محلّه مان .چند تا از برادران داخل پایگاه بودند تا نگاهشان به من افتاد فریاد زدند:«قفقازی ، قفقازی!» انگشتم را به علامت سکوت بالا آوردم و گفتم: هیس، ساکت! سر و صدا نکنید ، بگذارید دعای کمیل در منزلمان تمام شود ،بعد همه ی ماجرا را برایتان می گویم. بعد از دعا تا به خانواده ام اطلاّع دادند که من زنده ام ،مردم با شادمانی شعار می دادند،« شهیدان زنده اند الله اکبر» همه به سمت پایگاه هجوم آوردند و مرا بر روی دست به سوی منزل بردند..«راوی :سید باقر رضوی،کتاب: درفش سبز»

***

« وعده ما کربلا»

 همه در جنب و جوش عملیات محرم بودند.  قرار بود مقداری الوار و چوب را برادر احمد محمّدی، مسئول مهندسی لشکر 8 نجف، در اختیار بنده قراردهد  تا سنگر تسلیحات را درست کنم. روز قبل از عملیات به وی مراجعه کردم . گفتم :« احمد آخر این امکانات را به من ندادی .»با دست  الوار و پلیت های سنگر های دشمن را که روی ارتفاعات 290 بود  نشانم داد  و گفت: «فردا با آنها سقف سنگر تسلیحات را می پوشانی.» آن روز عصر با هم بودیم  وقتی صحبت از عملیات می شد می گفت :من در این عملیات شهید می شوم. انگار که به او الهام شده بود،  رو می کرد به رزمندگان  که پشت خاکریز در انتظار شب به سر می بردند، می گفت:« وعده ما کربلا» و خلاصه روحیه خیلی بشّاشی داشت . با هم به دیدار مسئول انبار پادگان عین خوش رفتیم. وسایلی را تحویل گرفت و به من داد. بعد هم با مسئول انبار همدیگر را درآغوش گرفتند و خدا حافظی کردند. من که شاهد این صحنه بودم ، تعجب کردم  که چرا این طور با هم خدا حافظی می کنند. انگار که دیگر همدیگر را نمی بینند. احمددر اولین مرحله عملیات جزء اولین نیروهایی بودکه قبل از خاکریز دشمن، روی مین رفته بود و به شهادت رسیده بود .« راوی: محمد رضا یوسفی ، کتاب :زخم شقایق»

****

« ملاقات با خدا »

شب قبل از عملیات محرم در میان نیروها نگاهم جذب یکی از برادران شد. نزدیک رفتم دیدم حسین مؤمنی است. لباس تمیز و مرتبّی پوشیده است. بوی عطری که به لباسش زده بود به مشامم رسید. دستی به شانه اش زدم و گفتم: «کجا مگه نمی دانی اینجا جبهه است و عملیات. با این تیپ کدام سفر می خواهی بروی ، حسین آقا بوی بهشت می دهی .»حسین خندید. مقابلم ایستاد. چشم تو چشمم دوخت و گفت: ملاقات با خدا.

منم خندیدم و به شوخی گفتم:« انشاالله کی و چه وقت؟» گفت: «فردا شب.» فرداشب حواسم به حسین بود و از دور و نزدیک او را تحت نظر داشتم ، هنوز چند ساعتی از شب نگذشته بود که حسین به ملاقات با خدا رفت.

.« راوی: رجب علی چاووشی، کتاب :زخم شقایق»

***

« آرامش خاص»

پس از عملیات محرم قرار شد با تعدادی از فرماندهان، از جمله برادران سپاه سوم و شهید ردّانی پور ، شهید خرازی ، برادر زاهدی و حاج رضا حبیب اللهی به دیدار آیت الله بهاالدینی برویم.  من در ماشینی که حاج رضا رانندگی می کرد ، بودم .عصر راه افتادیم .بعد از نیمه شب در جاده ی اراک برف شدیدی می بارید و مه غلیظی بودکه در جاده دید را محدود می کرد. وقتی به حاج رضا نگاه کردم، دیدم با یک دست و با اطمینان خاطر رانندگی می کند و آرامش خاصی دارد. گویا در وادی دیگری سیر می کند. وقتی این حالات او را دیدم مجذوبش شدم . به قم که رسیدیم همگی خسته بودیم و در فکر خواب بودیم ،ولی ایشان مشغول نماز شب شد.« راوی :سید احمد موسوی، کتاب :عاشق صادق»

***

«کلاه سبز ها»

بچّه هایی که  از طغیان رودخانه  نجات پیدا کرده بودند،  در مرحله سوم عملیات با گردان  یا زهرا ادغام شدند. «ابوشهاب» آمدند و برای گردان ها سخنرانی کردند و طریقه ی بمب باران و کاتیوشا زدن عراق را هم گفتند. .برای مرحله سوم آماده شدیم. در تپه های 175 تقریباً روزی که ادغام شدیم اسلحه نداشتیم. اسلحه ها را آب برده بود. دوباره اسلحه به ما دادند. شب را خوابیدیم و صبح زود ، حدود ساعت 4 حرکت کردیم  تا به موقعیت برسیم البته با کمپرسی ماشین ها راه را اشتباهی رفتند طرف چهل لوله و در دل دشمن . عراق منورّ زد، ما را دید و شروع کرد به خمپاره بر سر ما ریختن . بالاخره با سختی زیادی حرکت کردیم و رسیدیم به نزدیک تپّه های 175. جنازه ی عراقی ها  روی زمین ریخته بود  و مشخص بود که نیروهای ما از این منطقه گذشته اند، البته نیروهای لشکر های دیگر. همینطور که پیش می رفتیم به طرفمان رگبار بسته شد. بچّه ها احساس می کردند که در محاصره هستیم، اما اینطور نبود. بچّه ها ی لشکر های دیگر، کلاه سبز عراقی ها را بر سر داشتند و به صورت دشتبانی، طرف تپه های 175 می رفتند آنها می گفتند؛ قبل از رسیدن ما عراقی ها لباس های شبیه ما را پوشیده بودند و از این منطقه عبور کردند و مشخص نبود ایرانی هستند یا عراقی  .  به طرف ما تیر اندازی می کردند و ما هم با آنها درگیر شدیم . بالاخره با همکاری سایر لشکر ها  و تیپ ها، تپّه 175 که انگار طلسم شده بودند را تصرف کردیم.« راوی :اکبر ادیب، اسناد حفظ آثار سپاه»

***

« دسترسی به راه ها»

در مرحله دوم عملیات محرم، لشکر8 نجف مأمور شد  ارتفاعات  مشرف بر شهرک« طیب» را تصرّف کند. لشکر کربلا با پیشروی که داشت، باعث شد استعداد دشمن در این منطقه به هم بخورد. لشکر علی ابن ابیطالب همچنان در ارتفاعات «چهارصد»  سرازیر شده بود و جلو می رفت.  لشکر14 نیز ارتفاعات «چم سری» را گرفت. هنوز به پاسگاه چم سری نرسیده بود که هواپیماهای دشمن در آسمان ظاهر شدند و بچّه های  امام حسین تعدادی از آنها را زدند. وارد مرحله ی سوم عملیات شدیم. بچّه های نجف از سمت چپ شهرک« طیب» پیشروی کردند. رسیدند به جاده ی« طیب- العماره» در این قسمت دشمن کاملاً در دید بچّه ها بود و می توانست به راحتی با دشمن مقابله کنند. لشکر کربلا هم تا پشت «زبیدات» رفته بود و این  پیشروی باعث شده بود که دشمن به طرف دشت برود لشکر 14 به پاسگاه« شرهانی» و تقریباً به مرز رسیده بود . تپّه های 175 و 178 که از نظر استراتژیک مهم بودند و دید خوبی روی منطقه داشتند، به تصرّف درآمده بود اما آن قدر آتش دشمن روی این منطقه شدید بود که باعث شد این تپّه ها را از دست بدهیم؛ در این مناطق با پیشرفت لشکر ها تقریبا ً  به راههایی که کمر دشمن را می شکست، دسترسی پیدا کردیم.« راوی :علی جعفری، اسناد حفظ آثار سپاه»

****

« در محاصره سیلاب»

از منطقه عین خوش نماز مغرب و عشا که برگزار شد، همزمان با رعد و برق و رگبار شدید به طرف سنگر های عراقی که آن طرف رودخانه دویرج بودند ،حرکت کردیم. وقتی به رودخانه رسیدیم ،سیلاب بزرگی درحرکت بود و آتشبارهای دشمن به روی نیروها ی ما شدید شد. به دستور فرمانده گردان به داخل رودخانه سرازیر شدیم. ناگهان سرعت آب زیاد شد و رودخانه طغیان کرد و تعدادی از بچّه ها را غرق کرد و  یا آب آنها را با خود برد؛  من در حال غرق شدن بودم، اما چون شنا کردن بلد بودم نجات یافتم؛ به یک شاخه ی درخت گیر کردم و خودم را بالا کشیدم روی شاخه ی درخت  نشستم و بچه هایی که آب آنها را به کنار می آورد دستشان را می گرفتم  و تا جایی که قدرت داشتم آنها را پرت می کردم طرف ساحل رودخانه. بعضی از بچّه ها که آب و گِل خورده بودند، با سرازیرکردن آنها آب گِلها را از دهانشان خالی می کردم . حدود 20 نفری شدیم که از آب نجات یافتیم .کنار رودخانه بودیم که ناگهان انفجاری در کنارمان رخ داد و 8 نفر از بچه ها مجروح و دو نفر هم شهید شدند . به مجروحین کمک کردم. برادری دستش فقط به یک پوست بند بود، می خواست دستش را جدا کند نگذاشتم ،دستش  را حمایل کردم به گردنش که بعداً با عمل جراحی -الحمد الله -بهتر شد. در قسمت «چم سری» با چهار شهید وحدود چهل مجروح و تعدادی نیروی سالم، بدون اسلحه و غذا، از نیمه شب عملیات تا فردای آن روز در محاصره سیلاب  و میدان مین بودیم و سرانجام دو نفر از برادران با شنا کردن به طرف نیروهای خودی رفتند و مقداری طناب آوردند و با گرفتن طناب بچّه ها را از آب عبور دادیم.« راوی :کاظم احمدی، اسناد حفظ آثار سپاه»

***

« احساس خطر»

پس ازآنکه  رزمندگان اسلام توانستند به بسیاری از اهداف خود دست یابند، دشمن دست به بمباران منطقه زد. هواپیماهای دشمن به خوبی در منطقه مشاهده می شدند؛ حتی می توانستیم آنها را بشماریم. در پادگان عین خوش منطقه دشت عباس مستقر بودیم که این منطقه یکی از اهداف دشمن بود و می خواست آن را بگیرد. وضع جوری شده بود که حاج رضا حبیب اللهی احساس خطر کرد و خود به پای یکی از قبضه های پدافند هوایی رفت و راهنمایی های لازم را به خدمه آن قبضه کرد. با آن که یک دست بیشتر نداشت، اما فرماندهی او کم نظیر بود. بچّه ها  با دیدن او روحیه گرفتند. در آن موقع حاجی پشت قبضه رفت و شروع به تیر اندازی کرد. در این هنگام خدمه ی قبضه، وقتی این صحنه را دید ،به وجد آمد و خودش جای حاجی نشست و یکی از هواپیماهایی را که قصد بمباران منطقه را داشت، مورد هدف قرارداد. خلبان آن زودتر به وسیله چتر نجات به پایین پرید. خلبان عراقی قسمتی از صورتش سوخته بود و پاهایش هم شکست . اقدامات اورژانسی رویش انجام شد و به عقب فرستاده شد. حاج رضا آن بسیجی که هواپیما را سرنگون کرد مورد تشویق قرارداد.« راوی: فریدون خسروی ، کتاب :آتش و عشق»

***

«شهادت در نماز»

در مرحله اول عملیات محرّم ،یک دستگاه نانوایی را در منطقه دهلران مستقر کرده بودند و من خمیر گر بودم . فرمانده گردان یا زهرا ( شهید گوسفند شناس ) گفت : «عمو عباس  شما توی خط نیا» . وقتی که گردان جلو رفت، من چند عدد نان داغ در کوله پشتی ام گذاشتم و با اجازه جانشین گردان که خبر از دستور فرمانده گردان نداشت، رفتم جلو. دژبانی از ورودم جلوگیر ی کرد، ولی من از جایی دیگر وارد خط شدم .پس از مدّتی یک عراقی را دستگیر کرده بودند. جلو رفتم و به او آب و غذا دادم .  شهید گوسفند شناس تا من رو دید گفت : عمو عباس اینجا چه می کنی؟  مگر نگفتم  تو خط نیا؟  چرا آمدی؟ زبانم بند آمده بود و جوابی نداشتم. گفت «همین جا بایست تا نماز بخوانم و تو را به عقب ببرم.»  گوسفند شناس ایستاد به نمار؛ به محض اینکه نمازش را شروع کرد، گلوله ای از طرف دشمن آمد و در کنارش منفجر شد و گوسفند شناس به شهادت رسید. به کمک چند نفر از بچّه ها او را به عقب بردیم . « راوی: عمو عباس نجاری » کتاب :بوی خوش آنروزها»

***

« صبح صادق»

در مرحله دوم عملیات ،گردان ما سمت راست جاده و گردان امام صادق (ع) سمت چپ جاده به طرف پاسگاه شرهانی حرکت می کرد. بچّ ها  به خاطر شهادت دوستانشان در مرحله اول عملیات روحیه ی خوب نداشتند و امیدی نمانده بود. فرمانده گروهان بودم و جلوی ستون حرکت می کردم. اطراف من چند نفر آرپی جی زن و تیر انداز بودند. حاج علی باقری تماس گرفت و احوال ما را جویا شد. در همین حین صدای روشن کردن تانک ها فضای منطقه را پرکرد.  به پشت دشمن رسیده بودیم.  بیابان مملوّ از تانک بود. آرپی جی زن ها به شکار تانک ها رفتند. چند دقیقه بعد بیابان غرق نور آتش سوختن شد. با همه ی ناامیدی وارد منطقه شده بودیم و حالا چهارصد و پنجاه اسیر و 70 تانک جدید از دشمن داشتیم. صبح صادق دمیده بود که دشمن زبون از پای در آمد.«راوی: محمد سلمانی،کتاب: حدیث حماسه»

***

«مدد از حضرت زهرا (ص)»

در عملیات محرم  پاتک شدید دشمن شروع شد.  پس از آنکه آتش بارهای دشمن شروع به اجرای آتش کردند، انبوهی نیروی زرهی و پیاده دشمن وارد عمل شدند. ما بیشتر از 15 نفر نبودیم چند خشاب و دو سه تا نارنجک همه مهمات ما بود. باید یا اسیر می شدیم یا مردانه تا آخر می ایستادیم. با برادران مطلب را در میان گذاشتم. همه رای به ایستادگی و مقاومت دادند . صبر کردیم وقتی نفرات دشمن به سر خاکریز رسیدند، نارنجک ها را پرتاب کردیم و با تصاحب اسلحه های آنان شروع به تیر اندازی کردیم .چنان با صلابت و بی محابا بر آنها تاختیم که دشمن تصور کرد نیروها یی به استعداد چند گردان در پشت خاکریز استقرار دادند و مجبور به  عقب نشینی شدند، تا با یک سازماندهی مجددّ به ما حمله کنند. تصمیم گرفتیم خود را به نیروها ی خودی که در مواضع جدید مستقر شده بودند برسانیم.من به همراه یکی از دوستان از بیراهه ای حرکت کردیم و مسافتی را طی نکرده بودیم که صدای نیروهای دشمن را شنیدم. خیلی نزدیک بودند، 20 متر بیشتر فاصله نداشتم.  شاید در این فکر بودند که ما را اسیر کنند  که در این فاصله به ما تیراندازی نکردند.  صدای غرش خمپاره ای در فضا پیچید. از دور شلیک شده بود و نزدیکی ما به زمین خورد. روی زمین افتادیم و پس از آنکه گرد و غبار و دود ناشی از انفجار کنار رفت، بلند شدم و رفیقم را صدا زدم:« اخوی جان زود باش!» خودم را به پشت  صخره ای رساندم. هر چه صبر کردم رفیقم نیامد. از کنار بوته مجاور نگاه کردم. ترکش هر دو پای او را قطع کرد بود. خون فوران می کرد. لحظه ای در چشم های پر جلایش خیره شدم . با دست اشاره کرد که برو برو!! خیلی برایم سخت بود؛ مدت زیادی در کنار من در نبردهای مختلف حضور داشت  ؛چگونه می توانستم او را تنها بگذارم. دشمن چند متری او رسیده بود.  با آن جسم بی جان شاید تمامی رمق او در گلو جمع شده بود ملتمسانه فریاد کشید:« برادر شعر بافچی برو.» به طرف راست دویدم و در حالی که غم جدایی از او جانم را می آزرد ، حرکت کردم. نگاهم به عقب بود، ولی به طرف جلو می دویدم. مانعی به پایم اصابت کرده بود ولی از آن هم گذشتم .ناگهان خودم را وسط میدان مین دیدم . دشمن متوجه شده بود من شعر بافچی هستم . بارها نام مرا از بی سیم استراق کرده بود  و حالا خودم را یافته بود؛ لذا اسیر کردن مرا غنیمت می دانست. چاره ای نبود یا باید اسیر می شدم و یا از میدان مین  عبور می کردم.  بر خدا توکّل کردم و به حضرت زهرا متوسل شدم . گفتم:« ای مادر سادات اگر چه ناقابل هستم اگر چه بی مقدار هستم،  اما لحظه  های پر قیمتی را میان ارادتمندان و دلدادگان حسین تو گذرانده ام . به عشق فرزند تو قطره اشک برگونه ی گنهکارم من جاری شده است خاک پای عزاداران فرزند تو را سرمه ی چشم کرده ام .» اینها را می گفتم و می دویدم. دویدن آن هم در میدان مین ؛ هر گامی که بر روی زمین می گذاشتم ذکر یا حسین می گفتم و هر گامی  که بر می داشتم از حضرت زهرا استمداد می طلبیدم.« آقای شعر بافچی»! از این طرف به خود آمدم .چه کسی مرا صدا می کرد؟! باورم نمی آمد. از میدان مین رد شده بودم و چند نفر از نیروهای گردان با دیدن من به طرفم آمده بودند. با چشمانی اشکبار و لبانی ذاکر و شاکر مرا در آغوش گرفتند. خود را روی زمین انداختم و لحظاتی سر بر آستان ربوبی ساییدم. چگونه ممکن بود از کنار صدها مین ضد نفر و ضد تانک در حال دویدن و با سرعت و دلهره رد شدن و این طرف میدان مین سالم به  نیروهای خودی رسیدن .« راوی :شهید مسعود شعر بافچی ، کتاب :خاطره خوبان»

***

«چرا خوابیده اید؟!»

 در عملیات محرم، دشمن آتش شدیدی روی سر گردان اجرا می کرد ، به طوری که تمام گردان زمین گیر شده بود. محل استقرار ما نیز روی جاده آسفالت بود و هیچ عارضه  طبیعی جلوی ما نبود که پشت آن پناه بگیریم؛ لذا هر لحظه توقّف ،باعث ازیاد تلفات می شد. در میان آتش سنگین ،عبّاس امینی از زمین بلند شد؛ با آن قد و قامت بسیار بلند و کشیده تمام قد ایستاد و فریاد زد:« چرا خوابیده اید؟ چرا بلند نمی شید؟ نهایتش این است که یک گلوله و یا ترکش خورده وشهید می شوید. مگر چه خیری از این دنیا و زندگی در آن دیده اید؟ »در حالی که ترکشی به گردنش خورده بود و در آن لحظات عراقی ها او را می دیدند، حتی صدایش را هم می شنیدند، او با فریاد خود گردان را از زمین بلند کرده و به خط حمله برد.« راوی: جعفر هادیان، کتاب :پرندگان مهاجر»

***

«بسیجیان در الویت»

شب دوم عملیات محرم ،در محلی استقرار یافتیم که امکان رساندن تدارکات برای ما نبود .هوا هم خیلی سرد بود و زمین به علّت بارندگی خیس بود . بچّه ها پتوی کافی نداشتند که بتوانند  خودشان را از سرما بپوشانند، از سرما می لرزیدند. شهید حاج امینی گفت :« بچه های بسیجی در الویت هستند». پتوی خودش را به آنها داد و ما هم به تأسی از فرمانده، پتوهای خود مان را به نیروهای بسیجی دادیم و خودمان روی زمین خیس، بدون پتو، شب را به سر بردیم .« راوی :مهدی مختاری، کتاب: پرندگان مهاجر»

***

«شهامت قوقه ای»

در عملیات محرم ،یک گردان از نیروهای قوی و با قدرت بدنی خوب به نام گردان آرپی جی زن ها سازماندهی شد. فرماندهی این گردان شهید قوقه ای بود. با دلیری و شهامتی که داشت، با نیروهایش به قلب دشمن می زد .   قوقه ای در حین عبور از  ارتفاع 290 به شهادت رسید، ولی بچّه های  گردان او چندین کیلومتر  از نقطه ی الحاق جلوتر رفته بودند. هر چه علامت دادیم که برگردند، متوجّه نشدند.  اگر متوجه هم می شدند، در محاصره دشمن بودند، برگشتنشان امکان نداشت. فرمانده محور، مجیدکبیر زاده 1 از راه رسید. خودم  را به او رساندم و گفتم : مجید، آرپی جی زن ها محاصره شده اند ،ممکن است قتل عام شوند .مجید قدری به آنها علامت داد، ولی آنها متوجه نشدند. جان آنها در خطر بود، بایستی به هر  صورتی بود آنها را نجات می دادیم مجید گفت: «من می روم  و آنها را می آورم.» با  بی سیم چی حرکت کردند . مقداری که رفتند، بی سیم چی نتوانست از آن همه آتش و گلوله عبور کند برگشت و گفت : من نمی روم آتش خیلی سنگین است. مجید به تنهایی یک کلانش به دست گرفت و یک کلت منّور هم به کمر بست و یک بی سیم به پشتش آویزان کرد و رفت. بعد از دوساعت از خود گذشتگی جمعی از بچّه ها ر ا نجات داد و با خود آورد .« راوی: مهدی صالحی، کتاب :پرندگان مهاجر»

***

«همیشه با یاری خدا جنگیده ایم »

شب قبل از عملیات محرم ،به منطقه ی عملیاتی اعزام شدیم. در بستر رودخانه وکانالی که بین مواضع ایران و عراق بود، مستقر شدیم. آن شب و روز بعد را در آنجا گذراندیم منتظر شدیم تا عملیات شروع شود که بعد از نماز مغرب و عشاء باران شروع به باریدن کرد داشت سیل راه افتاد و بسیاری از بچّه ها نتوانستند از آب عبور کنند .حتی افرادی بودند که از دست  سیل گریختند ،سلاح و تجهیزاتشان را سیل برد. بعضی ها کفش نداشتند.  همه ناراحت بودند. تلفات سیل از یک طرف و احتمال لغو عملیات از طرف دیگر. در این هنگام مجید کبیر زاده از راه رسید.  همه گفتند شاید آمده بگوید عملیات لغو شده اما مجید فرماندهان را صدا زد و گفت: سریعاً آماده شوید.  بچه ها مشکلات را بیان کردند و گفتند: با این وضع نمی شود عملیات کرد، ولی مجید با صلابت شروع کردبه صحبت کردن و به بچه ها روحیه داد و گفت :« مگر شما امدادهای غیبی را فراموش کرده اید؟ ما همیشه با یاری خداوند جنگیده ایم نه با سلاح .« راوی: محمد رضا صالحی ، کتاب: پرندگان مهاجر»

***

« اطمینان قلبی»

در ادامه  عملیات محرم ، به منطقه ی«شرهانی» رسیدیم .  قرار بود یک گردان به سمت زبیدات ببریم تا با نیروهای « تیپ کربلا» الحاق کنیم. یک پاسگاه عراقی در وسط منطقه بود که نیروهای عراقی در آنجا تجمّع کرده بودند و مزاحم ما بودند تیر اندازی هم زیاد بود و در واقع راه را بسته بودند  حاج رضا حبیب اللهی، مسئول عملیات سپاه سوم ،آنجا ایستاده بود  تا این کار را حل کند. برادر آستانه از برادران سپاه سوم گفت: «شما در جلوی گردان  برای تصرّف پاسگاه حرکت کن» و برادر کشاورز نیز که از نیروهای دیده بانی بود، همراه آنها رفت تا دیده بانی کند و از آتش خودی کمک بگیرد .گردان در روز به سمت پاسگاه حرکت کرد و حاج رضاحبیب اللهی به ما که از نیروهای اطلاّعات بودیم گفت: «سوار شوید.» ما سوار جیب شدیم تا با ایشان دنبال گردان حرکت کنیم. گردان نزدیک پاسگاه شد و منتظر بودند تا راه بهتری را برای حمله به پاسگاه پیدا کنند. ما با نیروهای عراقی و تیر بارهای آنان 200 تا 300 متر فاصله داشتیم، ولی حاج رضا با اطمینان قلبی خاص، کنار ماشین ایستاده بود و تیرهای دشمن از کنارش می گذشت گفتم : حاجی بیایید کنار، خطر دارد»، اما ایشان اعتنایی نکرد. من هم به تبعیت از ایشان و تحت تأثیر شجاعت وی در کنارش ماندم تا نیروها پاسگاه را گرفتند و جاده باز شد .« راوی: سید احمد موسوی، کتاب:عاشق صادق»

***

«حضوری غیر منتظره»

 صبح روز عملیات محرم، در درگیری منطقه «شرهای» و« ارتفاع 175 »در شرایطی که هوا روشن نشده بود ما در قسمتی از ارتفاعات بودیم که به تپّه ی « آشتی جو» معروف بود.( چون گردان برادر آشتی جو در آن مستقر بود. ) آن زمان برادران در خط مقدم کمتر لباس فرم سپاه را می پوشیدند، اما حاج رضا حبیب اللهی را دیدیم که با لباس سپاه در حالی که لبه آستین ها را به خاطر دست راستش بالا زده بود ،در محل حاضر شد. قامت رشید حاج رضا با لباس فرم و جذابیّتی که داشت هیبتی به او بخشیده بود. وقتی نیروها با این وضعیت حاج رضا را دیدند، روحیه گرفتند . ایشان با وجود آتش سنگین از نزدیک موقعیت منطقه را بررسی کرد و برای تصمیم گیری پس از بررسی به قرارگاه برگشت. در آن لحظه های خاص و هوای تاریک،  هیچ یک از ما   انتظار نداشتیم ایشان یا یکی از فرماندهان به موقعیت ما بیایند و این خیلی برای ما جالب و روحیه بخش بود « راوی :مرتضی شریعتی، کتاب :عاشق صادق»

***

« اگر می ترسید بمانید. »

صبح روز عملیات محرم ،به اتفّاق حاج رضا حبیب اللهی و دو نفر دیگر از برادران و بی سیم چی با یک دستگاه جیب میول ،عازم خط مقدّم شدیم و قصد حاج رضا بررسی وضعیت و ساماندهی امور بود. او دست راستش قطع شده بود و با دست چپ رانندگی می کرد . به سرعت حرکت می کرد و آتش هم در منطقه زیاد بود. یکی  از برادران گفت : «کمی آهسته تر، مواظب باشید» .حاجی با شنیدن این حرف ترمز زد و گفت : شما همین جا بایست، ما بر می گردیم. در خط مقدّم که هنوز خاکریز تمام نشده بود زیر آتش سنگین دشمن حرکت می کرد، حتی جلوتر از خط می رفت و به گلوله های تانک اعتنایی نمی کرد. در این حال من یک کلمه به ایشان گفتم : محاج رضا چند دقیقه بریم توی سنگر تا حجم آتش کم شود.» ایشان با لحنی عصبانی گفت :« اگر می ترسید شما هم بمانید همین جا» .« راوی: علیرضا صادقی، کتاب: عاشق صادق»

***

«نماز شبی که آخر عمر قضا شد.»

شهید مهدی سامع یکی از بچّه های شناسایی بود که قبل از عملیات محرم چندین نوبت به شناسایی رفته بود. هیچ وقت ندیدم مهدی از کارش خسته شود؛ با آن که وقتی نگاهش می کردی متوجه می شدی خستگی از چهره اش می بارد. شب قبل از عملیات، اواخر شب بود که از شناسایی برگشت .خیلی خسته بود، اما نمی گذاشت خستگی بر او غلبه کند. بچه ها در خواب بودند که مهدی از راه رسید. رو کردم به او و گفتم: «شما خیلی خسته ای ،بخواب، چند ساعتی استراحت کن.» ایشان قبول نکرد و نشسته مشغول دعا و ذکر شد که خوابش برد. نیمه های شب، بچّه ها برای نماز شب بیدار شده بودند و مهدی را برای نماز بیدار نکرده بودند. گفته:« بودند خسته است بگذارید استراحت کند.» مهدی برای نماز صبح که بیدار شد با ناراحتی رو کرد به بچه ها و گفت:« چرا مرا برای نماز شب بیدار نکردید؟» بچه ها گفتند:« اشکالی ندارد ؟شما خسته بودند.»، اما مهدی با ناراحتی آهی کشید و گفت:« افسوس که شب آخر عمرم نماز شبم قضا شد.» فردا شب مهدی به خیل شهدا پیوست و اینجا بچّه ها به حال او حسرت خوردند.«راوی: حمید باقری، کتاب :زخم شقایق»

***

« فرماندهی متواضع»

قبل از عملیات محرم ،در منطقه عین خوش آموزش می دیدیم. یکی  از بچّه ها به نام ابراهیم خلیلی که خوب  از پس آموزش دیدن بر می آمد، توجه اکثر بچّه ها را به خود جلب کرده بود. او با داشتن این همه قدرت بدنی و مهارت در یادگیری خیلی متواضع بود. در چادر ، در نماز، در صف غذا همیشه با احترام و تواضع رفتار می کرد. بعد از اتمام آموزش و سازماندهی ، فرمانده تیپ یکی یکی فرماندهان گردان ها را معرفی کرد تا آنها را بشناسیم نوبت به گردان ما رسید. گفت : «فرمانده شما برادر ابراهیم خلیلی است یکی از کار آمدترین  و با تجربه ترین  فرماندهان .»سپس از او خواست تا خودش را به بچه ها معرفی کند. با کمال تعجّب دیدم که همان ابراهیم خودمان ا ست و او یک کلمه نگفته بود در چند عملیات فرماندهی کرده . نکته جالب توجه  اینکه پس از آن معارفه بدون کوچکترین تغییری در رفتار، او را مشاهده می کردیم .« راوی کعبدالکریم رحیمی، کتاب: زخم شقایق»

***

« هزار زخم»

ابراهیم خلیلی انس و الفت خاصی با تیر و ترکش داشت؛ به نحوی که در هر عملیات بدنش کلکسیونی از تیر و ترکش می شد. وقتی لباسش را درمی آورد برای استحمام، آثار مجروحیت در  جای جای بدنش مشخص بود.  به قول بچّه ها هزا زخم بود. در عملیات محرم بیش از حد جلو رفته بود، در اعماق دشمن نفوذ کرده بود.  تا جایی که عراقی ها او را اسیر کردند.  خود ابراهیم می گفت:« با هم بحث می کردم که من را بکشند یا اسیر کنند»، که ناگهان گلوله ای غیبی رسید و کنار آنها  به زمین خورد ومن فرصت را مغتنم شمردم، در میان گرد و خاک فرار کردم.» دشمن که مرغ را از قفس پریده دید، او را به رگبار بست. ابراهیم این بار نیز دستش زخمی شد، اما  توانست از دست عراقی ها  فرار کند .« راوی :محمد سعید رشادی، کتا ب: زخم شقایق»

***

«عزیزتر از قمر بنی هاشم نیستم.»

بعد از عملیات محرم که به مرخّصی می آمدم، در راه با ابراهیم خلیلی همسفر شدم. دستش باند پیچی بود. گفتم:« چی شده ؟ »ابتدا چیزی نگفت و بعد با اصرار من گفت:« زخمی شدم».  گفتم:« ممکن است کار دستت بدهد، عفونت کند، زخمت خیلی عمیق است.»  در پاسخم گفت : «مگر من از قمر بنی هاشم عزیزتر هستم که در کربلا  دستانش را از بدن قطع کردند، ولی از یاری خدا دست برنداشت .من درعملیات قبل  چنان مجروح شدم که همه ازم قطع امید کردند،  این که فقط دست است.نمی توانستم در اوج عملیات گردان را بدون سرپرست رها کنم و برگردم».« راوی :محمود محمد یاری، کتاب: زخم شقایق»

***

« یادی از شعب ابی طالب»

در منطقه ای تجّمع کرده بودیم و منتظر فرا رسیدن شب ،جهت ادامه عملیات محرم بودیم . دوسه روز بود که یک وعده غذا کامل نخورده بودیم و هیچ آذوقه ای هم نداشتیم. امکان رساندن غذا به ما نبود؛ چون ممکن بود دشمن متوجه  حضور ما در منطقه شود.  یکی  از برادران به سمت جاده رفت  و از یکی از ماشین های تدارکاتی ارتش 20 قرص نان گرفت ، ما 100 نفر بودیم عبدالرضا پاینده1 فرمانده گروهان، آنها را بین بچّه ها تقسیم کرد . شش نفری نشستیم سر سفره و نانها را تکه تکه کردیم  و شروع به خوردن کردیم .آخر کار یک تکه کوچک باقی ماند. هیچکس به سمت آن نمی رفت. همه می خواستیم نصیب دیگری شود.  بالاخره عبد الرضا آن تکه کوچک را هم به 6 قسمت تقسیم کرد تا به همه برسد و اینجا ما به یاد رسول اکرم و یارانش در ایام محاصره شعب ابی طالب افتادیم. اشک پهنای صورت بچّه ها را فرا گرفت .« راوی: رجب علی چاووشی، کتاب :زخم شقایق»

****

« عملیات واجب تر است »

شهید محمود همامی، معاون گردان ما بود. شب عملیات محرم وقتی از کنار من رد می شد، هدف گلوله دشمن قرار گرفت و نقش زمین شد. حالش وخیم بود، خواستم امدادگر را خبر کنم، نگذاشت و گفت : «زود باش به جلو برو عملیات واجب تر است.» فقط بچّه ها چیزی متوجّه نشوند؛ چون در روحیه شان تأثیر می گذارد. نمی توانستم او را بااین حال رها کنم و به جلو بروم . خیلی عصبانی شد و درحالی که از شدّت درد به خود می پیچید و به سختی سخن می گفت رو کرد به من و گفت : «شماها باید از روی جنازه امثال من رد شوید و پا بر روی جسد ما بگذارید تا بتوانید دشمن را شکست بدهید.» چاره ای جز رفتن نداشتم و فردای آن روز نام محمود را جز لیست شهدا دیدم .« راوی :محمد مهدی تیموریان، کتاب: زخم شقایق»

***

«کربلا رفتن بس ماجرا دارد!»

در عملیات محرم ،چند نفر از بچّه ها آن طرف رودخانه «دویرج». مجروح شده بودند. یکی از بچّه ها به نام مصطفی مطلبی (در عملیات های بعدی شهید شد.) رفته بود کنار این چند نفر مجروح و همانجا مانده بود ، بی سیم زد به ما که چند نفر از بچّه ها زخمی شدند و نمی تواند حرکت کنند و اینجا ماندند. منطقه هم ناامن است، به هر طریقی هست بیایید و مجروحین را ببری.د ما گفتیم:« شما همانجا بمانید تا هوا تاریک شود .» چون در دید دشمن بودیم، نمی توانستیم روز برویم. چند ساعتی گذشت. دیدیم مصطفی چند تیوپ و تخته چوب پیدا کرد و آورد گفت: «بیایید اینها را به هم ببنیدیم.» بستم و قایقی درست کردیم و شب از آب عبور کردیم رفتیم و این چند نفر برادر زخمی را آوردیم. شب بود تا جایی که می دیدیم منطقه را گشتیم و کسی را پیدا نکردیم. ما فکر کردیم که مجروحی باقی نمانده است.

در نقطه ی رهایی، دو الی سه روز مانده بودیم ،که یک شب صدای ناله ای به گوشمان رسید .حالا نمی دانستیم از کدام طرف است. هوا که روشن شد، رفتیم اطراف را گشت بزنیم تا ببینیم صدای ناله ی دیشب از کجا می آمده و چه کسی مجروح شده نزدیک رودخانه، فاصله بین رودخانه و محل استقرارمان دو نفر زخمی ،یکی نزدیک رودخانه و یکی با فاصله ای دورتر افتاده بودند. وقتی رسیدیم بالای سرشان، دیدیم یکی پایش تیر خورده و شکسته و یکی هم چشمانش ترکش خورده و جایی را نمی دید تعجّب کردیم که این دو برادر چطور از آب عبورکردند، مسیری حدود 6 الی 7 کیلومتر را آمده بودند آن هم تشنه و گرسنه و با این وضعیت و خودشان را تا اینجا رساندند؟ برادری که پایش شکسته بود از گردان خودمان بود. ماجرا ی آنها را جویا شدیم، گفتند:« که در میدان مین عراقی ها جا ماندند و ما آنها را ندیده بودیم. آن برادری که چشمانش ترکش خورده، جایی را نمی دید و آن یکی که در منطقه در حال پیدا کردن راهی برای برگشت بوده، آن نابینا را می بیند .بنابراین برادر مجروح نابینا آن یکی را کول می کند و با راهنمایی برادر پاشکسته، 6 الی 7 کیلومتر از میان جنگل و رودخانه عبور می کنند تا می رسند این طرف آب ، برادر پاشکسته تا نگاهش به من افتاد، ابتدا کمی عصبانی و ناراحت شد که چرا آنها را جا گذاشتیم، بعد وقتی ازش پرسیدیم که حالت چطور است، با ناله گفت:« این کربلا رفتن بس ماجرا ها دارد» و ایشان کسی نیست جز آقای جبل عامری.«راوی: عباس مطلبی ، اسناد شفاهی»